خرید بک لینک
"خودت میدانی به تو که میرسد دیوانه میشوم. دیگر آمدی و دیدی هم. نه جایی برایت دارم و نه حوصلهای و نه وقتی. تنها همان خونِ گرم که به پوستِ یخ زدهام میدود و از سفیدیِ شرابِ ریخته نیست، که از دیدن روی ماهت. از تو متنفرم. عاشق توام. چقدر حوصلهات نیست و چه هست. در خوابم لای پارچههای حریرِ شیری رنگ میدوم و هالهای از تو. اینجا ذهن من است. دیگر حالا دوباره مثل همین الاکلنگی که به رسم مالوف بازی میکنیم، میآیم جلو و یک مشت به صورتت میزنم و لبِ خونیات را میبوسم. میدانم که دیگر اين بار، بار آخر است. خونِ دهنات را پاک میکنی و دور میشوی و این خونِ گرم که به چشم و صورتم میدوید هم حالا، به رگ کف دست باز میگردد. صورتم دوباره سرد و سفید. مثل همیشه. تنم خستهست. میخواهم در خودم مچاله شوم. دیگر نخواهمت دید. ترک عادتات مناسبِ من است عزیزدلم. بدرود" + نوشته شده در ۱۴۰۱/۰۹/۱۳ ساعت توسط حانیک  | 

برچسب: نویسنده: علی صالحی تاريخ: دوشنبه 3 بهمن 1401 ساعت: 14:01

"مستم. مستم و خیالجمع. کسی و یا موضوعی نیست که حتما نیاز به مستی باشد تا دربارهاش حرف بزنم. به قدری مست هستم که چیز نابجایی به کسی بگویم، اما کسی دیگر نیست، یا بالعکس، هیچ موضوعی دیگر آنقدرها نابجا و عجیب نیست. هر نامربوطی به هرکس مربوط میشود. یادم به بیست سالگیست که بخاطر اثر شراب خانگیهای آب زرشکسانِ ساقیهای متفاوت تهران و کرج پیامهایی از من به کسانی میرفت که نباید. صرف همین که نباید میرفت، خودش قصه میساخت و تف و لعنت به من که عاشق قصه. حالا دیگر کمی وضعیت نمکشیده و سادهست و مستی به نامهای کوتاه به ذبیح و تو میانجامد. شکر و منت. قدری مستم که از کجا تا کجای شهر را تیتراژ برنامه کودک میخواندم و حتی کسی نگران شد که حانیک، خانه میتوانی تنها بروی؟ که بله. تنها که بله. سهی شب و قطار و غریبهها که "هاست دو پِیپس؟" که ندارم و تا برسم خانه لرزم میگیرد. میگویم شاشیدم به تکنو و کالتش. آنقدر موسیقی سانتیمانتال گوش میدهم که بمیرم. حالا که قایقی ندارم، ذبیح را هم خواستی با خودم میبرم. سرت سلامت. بیشتر بنویس. گور پدرِ سگ مستم کنند. کلهی پدرم. " + نوشته شده در ۱۴۰۱/۱۰/۰۹ ساعت توسط حانیک  | 

برچسب: نویسنده: علی صالحی تاريخ: دوشنبه 3 بهمن 1401 ساعت: 14:01

صفحه بندی